تبليغاتX
خاکستر گلها

خاکستر گلها


 

از دست باغبان اداره مان کاری بر نیامد یا اساساً خودش نخواست؟ نمی دانم. به هر حال همسایه ها همت کردند و باغچه ی بیرونی را سر و سامان دادند. باغبان صاحب سلیقه ای آمد و آنقدر قشنگ، آنقدر مینیاتوری باغچه ی بیرونی را آراست که غروب روز اول، ده بار یا بیشتر، شوق تماشایش مرا تا بیرون خانه کشاند. حالا آنجا، شمشادهای طلایی و گلهای جعفری، همسایه های درخت برگ بو شده اند. اگر چه در باغچه ی کوچک و در گلدان ها خبری از گل پریوش نیست، در عوض حال و هوای باغچه، به هزار و یک دلیل، عنابی است. راست گفته اند:

صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی!

 نقاشی های استاد مرتضی کاتوزیان (2)

نقاشی از استاد کاتوزیان

 

پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 | | مریم صباغ زاده | |

 

اسمش هر چه باشد، چه فرقی می کند؟ چه فرقی می کرد اسمش چه باشد؟ او را هر طور صدا می کردی، جواب می داد  نه با کلام که با حرکات سر و دست و گردن و با چرخاندن چشم در کاسه خانه و حتا با نی نی نگاه! پس چه فرقی می کرد صدایش کنم « پریوش » یا « مهدخت » یا « حسنیه » یا ...؟

از اساس اسمها را برای این از آسمان نازل کرده اند که « حوری » به جای « پری » جواب ندهد و او گویی به عوض عالم و آدم جوابگو بود. من این را وقتی فهمیدم که ناگهان آوار شد توی اتاق و تا به خودم بیایم نشسته بود روبرویم؛ با نگاهی که طلبکاری اولین معنایش بود. آن روزها به تبعیدی خود خواسته، در شهر کرمان بودم و دفتر کارم در زیباترین و قدیمی ترین بنای شهر بود. ما آنجا شیخ سیه چرده ی آرامی داشتیم که ذی لباس طلبگی، عارفی همه چیز دان بود؛ اما بی ادعا. بعدها او برای این نگاه، معناهای دیگری هم پیدا کرد؛ اما من به حکم تجربه می گویم او طلب بزرگی از عالم و آدم داشت. او گرگ یوسف ندریده ی ماجرای« زلیخا » بود! و من نمی دانستم چطور می شود این را به آن خیل ترنج به دست نچ نچ کن، حالی کرد؟ من نمی گویم٬ این را همه ی داستان های بعد از زلیخا می گویند که خود یوسف هم تا همین اواخر فکر می کرد پیراهنش را او چاک کرده است ! یادش به خیر مادرم اینطور وقتها می گفت : "کس پیرهن ندوخت که آخر قبا نکرد !". در مخیله ی مادرم هر پیراهنی لاجرم یک روز باید قبا می شد!

حالا از آن روز چند سالی می گذرد. بسیاری از آدم های آن وقت ها، چیزی از « حورا » یا «زهره » به یاد ندارند. فقط این منم که می دانم وقتی قرص ماه کامل است، وقتی پلنگ ها به آسمان پنجه نشان می دهند و رعد وبرق به یال کوه ها می پیچد، « پریوش » می زند به سیم آخر!

 

 

شنبه 16 اردیبهشت1391 | | مریم صباغ زاده | |

 

می گویند آخر عشق را اول بار زنی به اسم "رابعه ی عدویه" درک و دریافت کرد. او روزی در حالی که مشعلی به یک دست داشت و کوزه ای آب به دست دیگر، از خانه بیرون زد، به بازار شهر رسید و در حالیکه می دوید، فریاد می کشید: من آمده ام آتش جهنم را به این آب فرو بنشانم و بهشت خداوند را با این مشعل بسوزانم تا مردمان دیگر از سر بیم و آز خدایشان را نپرستند؛ بلکه با عشق تمام با او درآمیزند. دعای داشتن چنین عشقی، عیدی من برای شماست. نوروز جلالی بر شما مبارک!

 

یکشنبه 28 اسفند1390 | | مریم صباغ زاده | |

 

خبر صریح بود و البته ناخوشایند. مثل همه ی وقتهایی که آدم دوست دارد از یک ناگزیری و از یک حتم بگریزد، خودم را زدم به نشنیدن. انگار اصلاً دلم نمی خواست سیمین دانشور بمیرد!

سیمین را قبل از آنکه با جلال بشناسم، با یوسف "سووشون" اش شناختم. با مردی که یک سر و گردن از خودش هم بلندتر بود! یوسف از دل اسطوره ی سیاوش در آمده بود؛ برای همین هم در زمان چاپ کتاب سووشون و هم بعدها، برای خواننده ی ایرانی بسیار ملموس و دوست داشتنی بود.من این کتاب را اول بار در نوجوانی خوانده بودم. خیلی بعد، با خواندن جزیره ی سرگردانی، دانستم در آنجا هم شخصیتی به اسم مراد هست که می تواند پرهیبی از یوسف باشد یا لااقل بخشی از بار ناکامی های یوسف را به شانه بگیرد اما در داستان زندگی سیمین، جلال، چیز دیگری بود! او غیرت آبادی ما بود.

اینها به کنار، از وقتی که شنیدم سیمین مرده است، به قول برادرم شریعتی، " حس کردم که خبر مرگ خودم را شنیدم و بعد این حال شتابزدگی در من ایجاد شد . شتابزدگی به این دلیل که مرگ به ناگهان فرا می رسد."

جمعه 19 اسفند1390 | | مریم صباغ زاده | |

 

چقدر از تو دورم ! چقدر از تو تنهایم! چقدر از تو بی خیالم! این روزها ذهنم درگیر بی تویی ست؛ از بس این و آن شلوغم کرده اند! آرزو می کنم می شد یک گوشه ی دنجی داشتم، تا بی خطاب و عتاب های پیغمبرانه، با تو، مراوده ای امی داشتم. ندارم. اصلاً به همین دلیل از تو دور افتاده ام. تا این که دیشب خودت غیرت کردی و آمدی سراغم. فکر نمی کردم هنوز به من امیدیت باشد. اما بود انگار!

 

دوشنبه 8 اسفند1390 | | مریم صباغ زاده | |

 

پاییز هم گذشت. وعده کرده بودوم به دریا بزنوم. چند روزی تو آبای "پی پشت"، اونور قشم، با ای مشتای۱ پاره پوره ماهی بگیروم، تا براتو، برا منیرو کمیس۲ بخروم، پاتلون۳ بخروم اما چه کنوم، نشد! وقتی کف روب ها میان، دریا ره همچی پارو می کنن که مرغای ماهیخوار هم به رزق و روزیشون نمی رسن؛ چه رسد به جابروی بی نوا؟ دلوم برا اون همه کالنگ۴، او همه ملابوخون۵ می سوزه که با ماهیا می افتن تو تور! می خندی کنیزو؟ راستی راستی می خندی یا مونو دست انداختی؟

 

مشتا= وسیله ای سنتی برای ماهیگیری

کمیس= پیراهن

پاتلون= شلوار

کالنگ= صدف

ملابوخون= ستاره دریایی 

شنبه 1 بهمن1390 | | مریم صباغ زاده | |

 

عطیه ی عوفی می گوید: وقتی جابر انصاری قصد کرد به نینوا برود، همراهش شدم. فاصله ی میان کوفه تا دشت کربلا را در چند روز طی کردیم. به نینوا، اول چیزی که به استقبالمان بود، زمزمه ی امواج آرام فرات بود. چشمان جابر، سوی چندانی نداشت اما گوشهایش به صدای شریعه تیز شدند و مشامش بوی رطوبت را حس کرد. به من گفت: عطیه! مرا به کناره ی فرات ببر تا سر وتن بشویم.

بردمش کنار رود و او مشغول استحمام شد. بعد انگار بخواهد به طواف کعبه برود، خودش را به دو پارچه ی سفید پوشانید.من دستش را گرفتم و او را قدری از رود دور کردم. به نظر می رسید حالتی از قهر در چهره دارد! از من؟ ازخستگی راه؟ از رود؟

از رود بود و معلوم بود چرا. بعد به من گفت: عطیه! مرا به سر مزار شهدای دشت نینوا ببر! نگاهی به اطراف گودالی که می دانستم محل محاربه ی حسین با اشقیا بود کردم و بعد به بلندی های اطراف گودال و آن قدر چشم گرداندم تا صورت به هم ریخته ی چند قبر را دیدم که گویی در دستپاچگی، و در اضطرار به هم آمده بودند اما کششی بالا داشتند، آن طور که بی اختیار جابر را به سمت و سوی شان کشانیدم. جابر همان طور که کجدار و افتان و خیزان راه ناهموار را می پیمود، به زمزمه چیزهایی می گفت. اهم کلام بر می گشت به مردان روز طف و آنچه بر آنها رفته بود از ظلم بدخواهان.

من دل به حدیث جابر داده بودم که از رود بود و آب بود و دریغ آب؛ تا آن که دیدم بر سر قبری زانو خماند و از خود بی خود شد. از حال او دانستم آن صورت خاک، مزار حسین ابن علی(ع) ست. آن روز که من شرح ماجرایش را می دهم، چهل روز از واقعه ی کربلا می گذشت. 

1 1219 نقاشی های هنری از استاد مرتضی کاتوزیان

* نقاشی از استاد کاتوزیان

جمعه 23 دی1390 | | مریم صباغ زاده | |

 

به دریا گفتــــــــــم، شبی راز دل

خروشید از غم، سر زد به سنگِ ساحل

نگارا یک دم، از این موج غـــم، نبودم غافــل

 

 

جمعه 23 دی1390 | | مریم صباغ زاده | |
Design By : nightSelect.com