احمدرضا احمدی
ـــــــــــــــــــــــــــ
برف نمی بارید
ما داشتیم کمکم رنگ سفید را فراموش میکردیم
رفتم
در آشپزخانه برای خودم یک چای ریختم
برای چه منظور
که مثلا مرگ را فراموش کنم ...
*********
ــــــــــــــــــــــــــــــ
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشستهای بر بام
پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگيست اين ايام
راه شومیست می زند مطرب
تلخواریست می چكد در جام
اشكواریست می كشد لبخند
ننگواریست می تراشد نام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!
*********
ــــــــــــــــــــــــ
در پهن دشت خاطر اندوهبار من
برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است
برفی که همچو مخمل شفاف شیرفام
بر سنگلاخ وی ٬ ره دیدار بسته است
آرام و رنگ باخته و بی کران و صاف
یعنی نشان ز سردی و بی مهری من است
در دورگاه تار و خموش خیال من
این برف سالهاست که گسترده دامن است
چندین فرونشستگی و گودی عمیق
در صافی سفید خموشی فزای اوست
می گسترم نگاه اسفبار خود بر او
بر می کشم خروش که : این جای پای اوست
ای عشق تازه ٬ چشم امیدم به سوی توست
این دشت سرد غمزده را آفتاب کن
این برف از من است ٬ تو این برف را بسوز
این جای پا از اوست تو او را خراب کن !
|
برف شعري از نیما یوشیج |
|
| ||
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
| |
|
|
|
زردها بی خود قرمز نشده اند قرمزی رنگ نینداخته است بی خودی بر دیوار صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما "وازانا" پیدا نیست گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار وازانا پیدا نیست من دلم سخت گرفته است از این میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک که به جان هم نشناخته انداخته است: چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن ناهشیار
ــــــــــــــــــــــــــــــــ مهدی اخوان ثالث
ــــــــــــــــــــــــــــــ
برف پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد
چون پر افشاني پر پهاي هزار افسانه ي از يادها رفته باد چونان آمري مأمور و ناپيدا بس پريشان حكمها مي راند مجنون وار بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته برف مي باريد و ما خاموش فار غ از تشويش نرم نرمك راه مي رفتيم كوچه باغ ساكتي در پيش هر به گامي چند گويي در مسير ما چراغي بود زاد سروي را به پيشاني با فروغي غالبا افسرده و كم رنگ گمشده در ظلمت اين برف كجبار زمستاني برف مي باريد و ما آرام گاه تنها ، گاه با هم ، راه مي رفتيم چه شكايتهاي غمگيني كه مي كرديم با حكايتهاي شيريني كه مي گفتيم هيچ كس از ما نمي دانست كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين بادبرف آغاز هم نمي دانست كاين راه خم اند خم به كجامان ميكشاند باز برف مي باريد و پيش از ما ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود زير اين كج بار خامشبار ،از اين راه رفته بودندو نشان پايهايشان بود ..... گروس عبدالملکیان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به شانه ام زدی که تنهاییم راتکانده باشی، به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟؟؟
![]() و ...............
| ||












