عارف بالله ، روزبهان بقلی در شعری می گوید : پروردگار ، از اشتیاق خود در
خلق یک گل سرخ ، درنیمه های شب ، یک بلبل بی قرار آفرید . من نزدیک به مضمــون
شعــر روزبهان را نوشته ام و از توطئه ی خداوند در کار بلبل و به همــدستی گل ، چیزی
نمی دانم . اما این را می دانم که همـه ی شوریدگی های خدایی من حیث لا یحتسب
است . یعنی از آن جایی حواله شده که انتظاریش نمی رود . امشب قــــــــــــدری حافظ
خوانده ام و به همین نیت ٬ حتا تفالی هم به دیوان خواجـه زده ام . مخلـــص کلام اینکه
خواجه می فرماید:
در طریقت هر چه پیش سالک آیدخیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
سری هم به کتاب عشق صوفیانه از جلال ستاری زده ام ؛ یعنی که توبه شکـسته ام ٬
چون لااقل برای این روزهـــــا قرار خواندنش را نداشتم . او آنجا در پیش گفتار کتابش ،
بخشــی از دیدگاه های عـــــرفا را در باب عشــق ، یاد آور مـــــــــی شود و عشق را در
نهــــایت ، « وصلت روحانی » میان حق و خلق می داند . در میان سـخنان آنها ، حرف
محمــــــد مغربی ، عارفی از قرن نهم ،بیشتر به دل من نشسته است . او می گوید :
عشـق مســافرانه می آید و میان حدوث و قدم می نشیند . گویا می خواهد تا آدمی
را از خود پرستــی به سوی دیگر پرستی سوق دهد . تا او از خود ٬ قبله بگرداند و به
معشوق روی کند . انگار عشـــق آن تلنگری ست که هـــر وقت بر در باطل می کوبد ٬
جز کینه و نفرت بر نمی انگیزد و هر وقت بر در حق کوفته می شود ، خود خـــداوندگار
خـــــــدا ، در را به روی صاحب نیاز باز می کند ؛ که به گفته ی مولانا ، این در کوفتن ،
بر در حق کوفتن حلقه ی وجود است ! و آن عشقی است که حتا در شکل انسانیش
می تواند منهاج عشق ربانی باشد .
خوشـــا به حال آن کـــــس که نصیب و بهـــــره ای از چنین عشقـــــــی دارد !
به گمانم این عشق باید به پای آن یاری ریختـــــــه شود که مولانا از او به یار خدایی
تعبیر می کند .
آنچه نوشتم ٬ بخش کوچکی از شعری از قیصـــر امین پور است که برای من ٬ یادنامه ی کوتاهی ست از حسن حسینی . قیصری که در دومین سالــــــگرد مرگش هستیم .
قیصری که مرگ با همه ی صلابتش و با همه ی نا گــزیریش آمده است و او را با خود برده است همان طور که حسینی را و صفار زاده را و پروین را و خیلی های دیـگر را. بشمارم ؟
و مرگ، چیز بدی نیست. مرگ خانه گزیدن در پشت هیچســـتان نیست. مرگ، آویختن مجدد میوه، از درخت جاودانگی ست . و این همان چیزیست که ترس آدمی را از هیبت مرگ، کم می کند. نخستین باراین ترس را خانم آسترید لیندگرن درمن کمرنگ کرد.
او همان نویسنده سوئدی ست که پی پی جوراب بلند را نوشته اما من کتاب برادران شیردل او را بیشتر می پسندم. در این کتاب دو برادر کوچک به نامهای یوناتان و اسکوریان با پدیده ی مرگ روبرو می شوند و در عالــــم بعد از مرگ ، در انتظار رسیدن به سرزمین نانگیالا ، در دره ی آلبالو ، به جنگ شر و بدی می روند و پیروز می شوند؛ اما چیزی که آنها را از ترس مرگ می رهاند ، رعایت محبت است.
البته هم به وقت خواندن کتاب برادران شیردل وهم روزمرگ قیصر، همه ی لحظه هایی که بر فراز مرگ و حضور مقتدر او می گذشتند ، برایم سخت بودند و ســـرشار از اندوهی سنگین اما شیرین . اندوهی که با مرگ هر عزیزی تکرار می شود و انگار تو از آن خلاصی نداری. نه ! انصاف این است که بگویم تو به عمدی محبانه ٬ دوست نداری از دستش خلاص شوی ! این اندوه را هیچ چیز تسکین نمی دهد حتــا گذشت زمان . معادله ای دو سویه است که در آن ٬ هر چه محبت بیشتر ، مفارقت ، سخت تر !
من گذاشته ام این را تو ، وقتی که رفتم ، حس کنی ! و حرف آخر بگذار باز از شاعران باشد که " شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند":
ای شما !
ای تمام عاشقان هر کجا !
از شما سئوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نام هایتان ٬ اضافه می کنید؟
مادرم نگاهی به ساعت انداخت ونگاهی به کیسـه ی خواب وبار و بنه ی مختصر سفر. بعد انگار خواسته باشد وانمود کند اوضــاع عادیست ٬ خندید.
بیرون باد می آمد و ریسه ی چراغ های سر در خانه ی حاجی طاهری را تکان می داد. دامادی پسرش بود. باد که شدت گرفت٬ سیمها اتصالی کردند. بعضی از لامپ ها سوختند. اما هنوزکوچه با نور بقیه٬روشن بود.
پرهیب درختهای نیمه عریان در نورو باد و شب٬ مرا می ترساند. انگار پریوش همان شب بود که به کوچه ی ما آمد. مادرم رو به ما اما انگار به پدرم گفت : « اگــــــــــر مأموریت پدرتان نبود، می رفتیم عروسی». پدر که با لباس نظامی٬ شکـــسته - نشسته ٬انتظار راننده اش را می کشید٬ گفت: «برویم»؛ از بس مادرم را دوست داشت.
حتم دارم سر و کله ی پریوش همان شب پیدا شــــد. همان شب که باز من از فقدان پدرم ترسیده بودم. توی خانه ی حاجی٬ مجلس زنانه، زیر داربست درختان انگور برپا بود که بی برگ و بار، در باد شاخه می تکاندند . ما وقتی رسیدیم که مطرب های عنبر قشقایی کارشان را تازه شروع کرده بودند . ترس من وقتی بیشتر شد که یک رقاصه ی مخمـــــــــل پوش ٬در حالی که جامی را روی پیشانی گذاشته بود ٬ دست افشان و پا کوبان ٬ وارد مجلس شد.
در انتهای همان شب بود که پریوش آمد و کوچه را روی سرش گذاشت.
اینک از واقعه ی شهادت حسین(ع) و یارانش اندک زمانی گذشته است. حالا دنیا مانده است و شانه های کبود از تازیانه ی زینب. دنیا مانده است و سنگینی غل جامعه بر دست و پای علی ابن حسین. دنیا و مرگ رقیه ی کوچک در خرابه ی شام. دنیا و سایبان ناپذیری رباب در ادامه ی عمر کوتاهش. گویا همه ی عظمت این واقعه، منتظر ظهور کسی است « که از خویش برون آید و کاری بکند».
عده ای می پرسند: آیا زمان برای خونخواهی زود نیست ؟ عده ای می پرسند :اصلا آیا چنین کاری لازم است؟ راستی چرا باید برای اتفاقی که افتاده، باز هزینه کرد؟
« مختار » همان مردیست که در حساب و کتابش چنین مآل اندیشی هایی راه ندارد.
او درکوفه « مسلم »، فرستاده ی حسین را درخانه اش پناه می دهد و پس ازشهادت مسلم، دشواری های بند و حبس را به جان می خرد اما پس از خلاصی از زندان ، ننگ زندگی در حکومت جور را نمی تواند بپذیرد. گویی بعد از شهادت حسین (ع) و یارانش ، مختار یک بدهی بزرگ پرداخت نشده دارد که او را بی خواب و خور کرده است! پس او به خونخواهی حسین(ع)، بر خلیفه خروج می کند تا بسیاری از صحنه گردانان واقعه ی عاشورا را از پای در آورد وخودش جان بر سر این کار بگذارد.
مختار در راه ارادت به حسین(ع)،حسابش را با خودش صاف می کند، آنچه را که بر عهده دارد می پردازد و سرانجام با مرگ در راه دوست، آرام می گیرد؛ اما می مانند دیگرانی که بعد ازاو تا همیشه ی تاریخ ، مخاطب فریاد « هل من ناصر » حسین اند. آنها این فریاد را می شنوند یا نه ، من نمی دانم.
من همین قدر می دانم که مولایم حسین(ع) در آن ظهرتفته ی بیابان طف، تشنه ی آب نبود، او تشنه ی لبیک بود!

در فصل سوم سالیـــــــم.روزهای درس و مدرســـــــــه که می تواند برای خیلــی ها
پر ازملالت باشد. اما« اعجـــــــــــاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم ! »
و عشـــــــــــق آن اتفاق مبارکی بود که طعم حادثه داشت. و از کســــــالت و تکرار٬
خالی بود.برای همین هرگز به کله مان نزد ازمدرسه بگریزیم چون ما آنجـارا ازحس امتحان
و سؤال خالی کردیم و بعد نشستیم لیلی و مجنون خواندیم و در این گنـاه نابخشودنی٬
با معلم هایمان٬هم داستان شدیم!
در فصل سـوم سالیم و من با تأخیری زیاد برگشته ام . نه یک ماه و دو ماه که دو
فصل! در همه ی لحظات غیبت و تأخیر٬داشتم به این فکــــر می کردم که چه فرصت ها
برای خــــلق حادثه٬ از دست رفته اند ! یک حادثه ی بزرگ ٬ یک اتفاق مبارک ٬ چیزی که
یادآوریش پشت جهان را بتکاند. چیزی که یاد آوریش در ذهن آدمی این تردید را بیندازد
که : آیا این جــــــــرأت دیوانگی را من داشته ام؟ ! چیزی که دیگر هرگز امکان تکرار نیابد.
چیزی که به گمان هیچکس جز من خطور نکند.چیزی که فقط از آن من باشد و در تصاحب
آن٬ هیچ کس به ادعا بر نخیزد. اما انگار یکی مرتب در گوشم می خواند:
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
من هم انگار این حرف های ناامیدی و حسرت را باور کرده ام.انگار دنیـــا را بدون
گــــــــردان و پهلــــــــوانان ٬ پذیرفته ام. من پذیرفته ام و با آنکه
رفتار من عادیست
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری !
گویا در من هنوز امید به خلق یک حادثه ی بزرگ نمرده است! شاید برای همین است که
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم .
توضیح اینکه در این نوشته٬جا به جا قیصر مددکارم بوده است.
از خیابان کم عرض و شلوغ " بو علی " می گذرم . باید مثل سایر اوقات که
توی راه بندان می مانم ٬ خون خونم را بخورد ٬باید کلافه بشوم و هزار بار خودم را
لـــــعن و نفرین کنـــم که چرا توی این روزهای شلوغ از خانه بیــــرون آمده ام ٬ یا
اینکه مثل خانم جون خدا بیـــــامرز از خودم بپرسم کوچــــه و بازار به چه آزار ؟ اما
نمــــی توانم ! طـنازی طره ای از یک تاک مدهوشـم می کند . طــــره ای در تردید
میان قهوه ای وسـبز با جوانه هایی غلاف شکافتـه و آب چکان و رقصی که باد بهار
بر اندام درخت ناپـــدای آن سوی دیوار انداخته !
ما هم زمانی توی خانه مان تاکی داشتیم گشن که به قول مادرم داشـت
دیـوار را می شکافت و سر از کوچـــه در می آورد . تاک خانه ی ما از این وقت سال
تا رسیدن برگها از سر شاخـــه های طردش قطره قطره آب می ریخت . ما مدتی
کوتاه با اشکـهای تاک شادمانی روشنی داشتیـم که روزگارجادویی پر رمزو رازمان
را کفایت می کرد .
شادمانی آن چیــــــــزی نیست که امکان و قوعش نیاز به اســــباب و ابزار
داشته باشد . شـادمانی ٬غنج زدن های دل است وقتی تو اولین درخت شکـوفه
داده را در آستانه ی بهار می بینی٬سرت را به سمت خانه ی خدا بالا می بری و
به او می گویی : دستت درد نکند ! بعد می نشینی و یک دل سیر شکـوفه ات را
تماشا می کنی که حالا پس از یک زمستان سرد و طولانی به جلوه اش تنور دلت
را گرم کرده است .
باور کن غفلت از بــــــهار ٬ دریغ و حسرت دارد . مبادا بیاید و دیوار خانه ات
را به عشوه ی یک طره از تاک پیر آذین کند و تو فرصت تماشا را از دست بدهی !