تبليغاتX
خاکستر گلها - نیمی از یک راه

خاکستر گلها


 

پوشش زنان جبل عامل

در سفر لبنان، بودند اتفاقاتی که ذوق و حیرت مرا بر می انگیختند؛ آن چنان که تا مدتها بعد از سفر، همچنان ذهنم را در گیر خود، نگه داشتند. یکی از این اتفاقات،تماشای لباس سنتی زنان جبل بود که هنوز می شد آن را به تن برخی از زنان جنوب دید. این لباس که شامل یک دامن بلند، یک یل و یک شلوار است؛ با یک سر بند کامل می شد که شبیه به مندیلی کوچک بود. پوششی محتشم و در عین حال زیبا برای زن لبنانی.

من این مندیل را روی بعضی از لباس های سنتی مناطق مختلف ایران، بخصوص خراسان، دیده بودم اما آنچه اعجاب و تحسین مرا بر انگیخت، فلسفه ی رنگ و تغییر رنگ این مندیل است. بخوانید!

وقتی رنگها حرف می زنند

در سفر به منطقه ی جبل، در آن روز اردیبهشتی سال ۸۶ ، وقتی زینب حمادی، دیلماج مهربان ما داشت کافه گلاسه اش را می خورد و تاریخ را شتابزده ورق می زد، رسید به حمله ی عثمانی های بی رحم به جنوب لبنان و کشتار بی بهانه و بی رحمانه ی آنها که انگار بسیار شبیه بوده است به کشتار شیعیان یمن در این ماههای اخیر. هرجه بوده و به هر بهانه ای، عثمانی ها، داس مرگ را کشیده بودند به پیکر مردان شیعی جبل و آنها را از ده ساله به بالاتر، درو کرده بودند. بعد از آن بود که زنان جبل، به نشانه ی عزای مردانشان، رنگ مندیل هایشان را سیاه کردند!

وقتی رنگها عوض می شوند

من این داستان را شنیده بودم. وقتی دیگر و از زبانی دیگر. اما هرگز از هیچ کس نپرسیده بودم پس چرا حالا این مندیل ها همه خاکستری هستند؟

زینب گفت: زن های ما از صبح پیروزی انقلاب شما، رنگ این مندیل ها را خاکستری کردند تا نشان بدهند ظهور مردی چون خمینی، مقدمه ی ظهور منجی و خونخواه خون مردان آنهاست. خاکستری، رنگی ست میان سیاه تا سفید. زن های ما منتظرند تا با ظهور مهدی موعود، رنگ مندیل هایشان را سفید کنند. آنها می گویند؛ خمینی که قد علم کرد، ما نصف راه رسیدن به آرمان هایمان را طی کردیم.

وقتی رنگها را بی حیثیت می کنند

ظهر عاشورا بود. با بچه ها از در مسجد امیر در امیرآباد آمدیم بیرون. یکی یک ظرف غذای نذری دادند دستمان. بچه ها گرسنه بودند.قربانشان بروم، عاشق عزاداری و سینه زنی عزای حسین (ع)اند، مثل من که عاشق نذری های حسینی هستم. همان طور که می راندم سمت میدان فاطمی، افتادیم میان یک شلوغی نا منتظر. سبز، هتاک، ترسناک و لوده که کف و سوت و فرح و شادی شان همراه بود با حمله و گریز و نا آرامی و ترساندن من که برای اولین بار مجبور بودم در جهت عکس حرکت ماشین ها برانم تا از آن مهلکه جان به در ببریم. و ترساندن بچه های من که لقمه های روزی شان از دستهای مولا، در گلو شکست.

کمی بعد در بزرگراه مدرس و صدر باز هم در میان موج سبز بودیم، در ترافیکی روان تر و نشاطی بیشتر از سوی مرکب نشینان سیر و پری که مندیل خاکستری زنان جبل را به باد استهزا گرفته بودند. آنها بدشان نمی آمد آن نیم راه رفته را برگردند تا باز مندیل ها سیاه شوند.

امید سپید من

شیشه ی ماشینم را پایین داده بودم و با اینکه می ترسیدم مورد هجوم هلهله کننده ها واقع شویم، مرتب به تظاهر کننده های رنگین، توصیه می کردم سوت نزنند. بوق نزنند. کف نزنند. یکی شان آب خواست کف به دهان آورده و خسته بود. بطری آب بچه ها را دادم دستش که لا جرعه سر کشید. به خودم گفتم: اقتدا به تو یا حسین! وقتی سپاه کوفی را در نینوا سیراب می کردی.

و همان طور که جوان خسته ی کف به دهان آورده را تماشا می کردم، امیدوار بودم به حضور او که اگر در آن وقت از زمان و آن مکان رخ می نمود، به قطع و یقین به آنی و کمتر از آنی، سربند زنان جبل، سفید می شدند از امید.

چهارشنبه 9 دی1388 | | مریم صباغ زاده | |
Design By : nightSelect.com